| |
ز من پرسيده شد روزي فلاني | چه باشد رشته درسي كه خواني ؟ |
چه مي خواني تو در دوران تحصيل | كدامين رشته نامت گشته تسجيل ؟ |
بيا با ما بگو از رشته خود | كمي از حرفه و از پيشه خود |
بگو بر ما كه دارد رشته ات پول | و يا دارد ابهت همچو يك غول ؟ |
بود آيا به شهرت شهره عام ؟ | بسازد بهر پول از علم خود دام ؟ |
و يا نه رشته اي بي پول و برگ است | كه آخر حاصلش فقرست و مرگ است |
اگر اينگونه باشد عاشقي تو | براي سرزنشها لايقي تو |
كه حرف عشق و بي پولي جفنگ است | هر آنكس گويدش فردي دبنگ است |
بيا ما را بكن آگاه و روشن | كه علم است آنچه مي خواني و يا فن ؟ |
من زرد ضعيف لاغر اندام | براي دادن پاسخ شدم رام |
نه راهي تا ز پاسخ من گريزم | نه فرصت تا كمي مزه بريزم |
بيفتادم قشنگ اندر ته چاه | بجز پاسخ دگر اصلا نبد راه |
بهر حالت، بگفتم اي جماعت | مرا بهره نباشد از شجاعت |
مرا ترسي كه حرفي گفته آيد | كه آن را گفتنش هرگز نشايد |
ولي اكنون كه افتادم در اين دام | ببايد پا نهم بر شهرت و نام |
چو با اصرار اكنون خواستاريد | بگويم آنچه را از من بخواهيد |
اگر پرسش سر نامست و عنوان | ندارم پاسخي شفاف و يكسان |
كه بر اين رشته هر صاحب كلامي | نهاده از خودش عنوان و نامي |
يكي با فكر و با شوري حماسي | نهاده نام آن دانش شناسي |
دگر گويد كه دانش ورزي امروز | بود عنوان خوب و در خور روز |
گروهي نيز با سنت مداري | طرفدار علوم لايبراري |
چو اينفورميشن اكنون گشته خوشنام | شود گاهي اضافه آخر نام |
بود عنوان براي رشته بسيار | نمي دانم چه تعداد و چه مقدار ؟ |
و گر پرسش بود كاين رشته چون است | بگويم مابقي پيشش زبون است |
دهد بوي تعصب اين بيانم | ولي حرف از دل آيد بر زبانم |
هميشه مي رود دل سوي احساس | گناه دل ببخشيد ايها الناس |
منم دلداده اين رشته خود | نبينم جز زمين و كشته خود |
ولي اكنون پشيمانم، ببخشيد | به من انگ تعصب را نبنديد |
و گر از محتواي رشته خواهيد | بگويم نكته اي را تا بدانيد |
در اين رشته همه چيزي بخوانيد | ولي با اينهمه چيزي ندانيد |
كه از هر دانشي يك درس كوتاه | در اين رشته بود روشنگر راه |
درون مكتبه در موقع كار | همين دانش به موقع مي شود يار |
الا اي آنكه داري عقل و فكرت | كني پرسش ز عنوان و ز شهرت |
اگر هستي پي پول و مقامات | كه با آن بهر خود سازي كرامات |
برو يك رشته ديگر سوا كن | در آنجا درد جانسوزت دوا كن |
كه گر چه باشد اين رشته سرآمد | ولي هرگز نباشد پر در آمد |
كنون اي آنكه كردي پرسش از من | كه آخر رشته ات علم است و يا فن ؟ |
چه گويم، معذرت، درمانده ام من | ندارم پاسخي شرمنده ام من |
كنم من نقل از استاد حري | كلامي را كه باشد همچو دري |
كه باشد رشته ما همچو مردن | ثقيل و سخت بهر شرح گفتن |
كه انسان تا نمرده مي نداند | كه واقع، حال مردن بر چه ماند |
پس از مردن هم هرگز او نشايد | كسي را ز آن خبر آگه نمايد |
| |