من كه ماندم، شما چي؟!
نیما غلامی*

احتمالاً آن روزی که روزنامه حاوی اسامی پذیرفته شدگان کنکور سراسری را با دقت وارسی و بررسی می کردید و نام خودتان را بین آن سیل عظیم اسامی پیدا نمودید قند در دلتان آب شد که " بالاخره به آرزویم رسیدم "و احتمالاً چند لحظه ای در اوهام و خیالات (عالم هپروت) غوطه ور شدید و در طرفة العینی موفقیت ها و کامیابی های شگرفی را که به واسطه ورود به دانشگاه کسب خواهید نمود (انشا الله) را از پیش چشم گذراندید.
خوب، تا اینجای داستان فصل مشترک اکثر شما عزیزان است. اما وقتی کم کم از سیروسلوک در وادی آمال هبوط نمودید و متوجه شدید که شماره ای که در مقابل نامتان نوشته شده اشاره دارد به رشته کتابداری احتمالاً یکی از افکار زیر از ذهنتان گذشته است:
1- "فکر می کردم که در این رشته پذیرفته شوم، البته می شد رشته ی بهتری هم قبول شوم اما حالا که قسمت این بود باید تمام تلاشم را بکنم تا در این رشته موفق باشم".
2- "از هیچی که بهتره اگر همین را هم قبول نمی شدم مجبور بودم به خدمت مقدس سربازی مشرف شوم (در مورد آقایان)، باید می نشستم توی خانه چشم به در می دوختم تا شاهزاده با اسب سپیدش از راه برسد (در مورد خانمها)".
3- "به به، بالاخره رفتم دانشگاه آن هم کلاسهای مختلط، غذای ارزان، شب شعر و تا دیر وقت بیدار موندن کنار دوستان در خوابگاه"؛ پدر و مادر هم که فکر می کنند گل پسرشان (ایضاً گل دخترشان) در حال تحصیل مدارج عالی علم و دانش است.
4- "اَااااه این دیگه چه بلایی بود سر من اومد، کتاب چیدن هم شد کار، همه آرزوهام بر باد شد..."
اگر جزو کسانی هستید که افکارشان حول و حوش مورد اول بوده باید صراحتاً عرض کنم مرحبا، خوش به حال شما که این قدر بابرنامه هستید و به خوبی قادر هستید که موقعیت را درک نمایید و تصمیم مقتضی را به بهترین شکل ممکن اخذ نمایید (احسنتم).
خدمت عزیزان دارای فکر دوم یا چیزی در همین مایه ها بایستی عرض کنم که مقوله ی سربازی و شاهزاده با سمند سفید با ورود به دانشگاه نه تنها حل نمی شود بلکه 4 سال انتظار نیز بر آن افزوده می شود و این شتر امروز که نخوابد حتماً تا چهار سال آینده جلوی منزل شما خواهد آرمید و به قول معروف « یه بار جستی ملخک دو بار جستی ملخک آخر به چنگی ملخک».
از عزیزان با تفکرات باسق نوع سوم که مطمئناً در میان شما دوستان نیستند (انشاالله) عاجزانه خواهشمندم اگر به هر نحوی از انحاء این تکه کاغذ منقوش به دستشان رسیده است، همین الان و بدون فوت وقت آن را زمین بگذارند و یا به یاد دوران کودکی موشکی درست کنند و از طبقه سوم دانشکده رهایش سازند و به حرکت مواج آن بنگرند و لذتش را ببرند و کاری هم به ادامه مطالب آن نداشته باشند.
ما روی صحبت من بیشتر با شما متفکران از نوع چهارم است. بگذارید از احوالات خودم برایتان بگویم که وقتی متوجه شدم در این رشته پذیرفته شده ام، شاید حالی چون حال شما به من دست داد و احساس می کردم منی که در کنکور ریاضی شرکت کرده بودم و از نظر درسی هم در وضع بدی قرار نداشتم جز در رشته های مهندسی نمی بایستی در رشته دیگری ادامه تحصیل دهم و به طور جدی به فکر تغییر رشته افتادم خصوصاً که چند رشته ی مهندسی نیز در رتبه های بعدی قبول شده بودم. اما وقتی که شرایط تغییر رشته را جویا شدم دریافتم که بایستی حدود بیست و چند واحد درسی را بگذرانم و بعد شاید بتوانم در رشته ی دلخواهم ادامه تحصیل بدهم و این حداقل دو ترم (یک سال) به طول می انجامید. همین دو ترم فرصتی شد برای آشنایی من با این رشته که تا آن زمان فکر می کردم به امانت دادن کتاب و مرتب کردن آنها در قفسه خلاصه می شود .
وقتی با دانشجویان ترم های بالاتر، اساتید و کتابداران شاغل آشنا شدم متوجه شدم که بین آنان هم افراد موفق وجود دارند و هم افراد ناکام که این امر ناشی از میزان تلاش و جدیت و دید باز آنان بود. اين افراد موفق کوشش و جهد بسياري در رابطه با آشنایی با رویکردهای نوین رشته داشتند و در اين مسير مقالات و مطالب مختلفي را توليد نموده و طرحهاي سودمندي را به انجام رسانده بودند.
این مسائل بود که باعث علاقه ی من به این رشته و گذشتن از خیر تغییر رشته شد و به این مسئله اعتقاد پیدا کردم که بایستی به جای ایراد گرفتن از نام رشته و نگرش دیگران درباره آن، به تلاش برای افزایش دامنه آگاهی و علم خویش بپردازیم تا نظر دیگران در مورد ما به شکل مناسبی تغییر کند.
آری تلاش، تلاش و تلاش. به عقیده من خیلی تفاوت نمی کند که در چه رشته و زمینه ای تحصیل می کنیم، مهم این است که تلاش کنیم تا در آن زمینه به موفقیت برسیم. البته این امر مستلزم این است که اول تکلیفمان را با خودمان مشخص سازیم، اگر ماندیم تلاش کنیم و اگر توان ماندن و تلاش کردن را در خود نمی بینیم، حتماً رهایش کنیم.
من که ماندم، شما چه می کنیـــد؟! …

کارشناس علوم کتابداری و اطلاع رسانی